close
تبلیغات در اینترنت
دانلود رمان پناه

دانلود رمان پناه

رزرو تبليغــات

کانال تگرام دی ال رمان
دانلود رمان
تعرفه تبليغاتتعرفه تبليغات

شمـا ميتوانيــد براي ديافت آخرين مطالب و آگاهي از آخريـن اخبــار موزيـک در ايميـــل خـود در خبــرنامـه ثـبت نـام کنــيد

دانلود رمان پناه

 

نام رمان: پناه

نویسنده: فرناز.ر

تعداد صفحات: 209 صفحه

خلاصه رمان:

در اوج خوشی... طوفان زده میشود...و اما... برای نجات زندگیش حاضر بود هرکاری بکنه... هرکاری! اما از راه درستش و همین شد که...

 

 

 

 

 

دانلود رمان با فرمت pdf

دانلود رمان برای اندروید با فرمت apk

دانلود رمان برای ایفون با فرمت epub

دانلود رمان برای جاوا با فرمت jar

نکته: این پست #ریپست شده و تمام فایل دوباره اپلود شدند.

 

 

 

 

 

صفحه ی اول رمان پناه نوشته فرناز.ر:

یه برگه سفید زیردستم بود و یه خودکار هم بین انگشتام و بی هدف برگه زیردستم رو خط خطی میکردم. من، پناه کیائی 22 ساله ، توی یه خانواده مرفه ....با پدر و برادر بزرگترم زندگی میکنم...برادرم پندار خارج از کشور تحصیل میکنه ... مادرم رو وقتی ده ساله بودم از دست دادم ... در حال حاضر با پدرم زندگی میکنم. خیلی دوسش دارم... چون تنها کسی هستش که دارم و میتونم بهش تکیه کنم . برگه و خودکار رو گذاشتم کنار و بلند شدم و رفتم به سمت آشپزخانه... تصمیم داشتم برای شام ماکارونی درست کنم.  رفتم و مشغول شدم. ساعت 9 بود که پدرم رسید. در رو براش باز کردم و با خوشرویی گفت: - سلام بابایی.

بابا قدم به داخل گذاشت و کیف سامسونتش رو به دستم داد و با چهره ای که خستگی توش بیداد میکرد گفت: - سلام دختر بابا!

یه لبخند نشوندم گوشه لبم و رفتم میز شام رو بچینم. شام رو توی آرامش خوردیم . همیشه این آرامش خونمون رو دوست داشتم اما جای خالی مامان و پندار به وضوح خودنمایی میکرد ... پندار دیگه 30 سالش بود ... همراه تحصیلاتش کار هم میکرد... روی پاهای خودش ایستاده بود ... اما من ... من فقط به گرفتن لیسانس عمران اکتفا کرده بودم ... به نظرم کافی بود ... اما شاید یه زمانی ارشد هم میخوندم ... اما یه زمانی ... زمانی که نمیدونستم کی ممکنه پیش بیاد ... توی همین فکر ها بودم که با صدای گوشی به خودم اومدم ... اسم  مهدیس روی صفحه ی گوشی خودنمایی میکرد...  دلم براش تنگ شده بود ... مدتی بود که ندیده بودمش ... گوشی رو برداشتم و با سرخوشی گفتم : به به ! سلام خانوم!

.....

 

 

امیدوارم از خوندن این رمان لذت ببرید...

 


تاريخ انتشار : یکشنبه 02 ارديبهشت 1397 ساعت: 21:59 | نظرات()
برچسب ها : , , , , , , , ,

نويسنده :

بازديد : 373

موضوع: رمان , pdf , اندروید , جاوا , ایفون ,

بخش نظرات اين مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
Code Center